کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست
که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه
کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه
در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
(دکتر علی شریعتی)
کدبانو
خانه را برق می اندازم...سنگ ها را آینه میکنم...خانه بوی عود میگیرد ...ظرفها هرکدام سر جایش چیده میشود..بوی ماهی کبابی و خورش قیمه و شیرین پلو ساختمان را برمیدارد...از خانه صدای magic_night می آید...گلها آب میخورند...
وقتی کدبانو میشوم...
مهمانی میدهم...پذیرایی میکنم...میخندم...
...
گاه که کدبانو نیستم اما...
یک نوع نفرت خام پنهان!که تا کسی را نشناسی درکش نمیکنی!...تنفر نپخته!ای که روزی با حرارت پخته بود و بعد لابلای خاطرات دور و نزدیک دست نخورده مانده بود...
باید زودتر از اینها در موردش فکر میکردم...مینوشتم و البته حلش میکردم تا روزی مثل امروز با دیدن یک جاده دچار آن حس تهوع آور ناشناس نمیشدم! لااقل باید حسم را میشناختم ...و بعد نابودش میکردم...خیلی زودتر از اینها...
**مثل پوشه های بدردنخور recycle bin که ماندنش تنها دردسر است خاطرات دور ریختنی محکوم به دور ریختنند...دیر یا زود.
خداحافظ خاطرات زنده ی کودکی...دست پر مهر پر چروک...خداحافظ ایوان روشن !
خداحافظ حوض ماهی...شمعدانی...اصفهان دوست داشتنی...
خداحافظ نان داغ و حلیم...خداحافظ کودکی...
پدر بزرگ...خداحافظ

