من و تو و شبهای بلند
یاد بوی سیب افتادم...سیب تازه از یخچال دراومده نه! سیبی که چند ساعتی توی کیف مونده باشه و عطرش همه جا پیچیده باشه ....
یه جور حس دلهره...یه نوستالژی متضاد از خاطرات خوب و نه چندان خوب!
بوی صبح شرجی اول مهر...استرس کلاس بندی و تلاش برای اینکه با دوستت توی یه کلاس بیفتی!...قیافه ی عبوس ناظم و قهقهه های شیرین!
!! نوشته شده توسط هفسیب
| 23:33 | 90/07/03
•
نه اینکه به قله ی آرزوها رسیده باشم!
که در آستانه ایستاده ام....
تو مرامیبری به هرآنجا که خود میدانی...
و من ...چشم بسته...می آیم...
!! نوشته شده توسط هفسیب
| 20:53 | 90/06/12
•
بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي......
نلسون ماندلا
!! نوشته شده توسط هفسیب
| 16:14 | 90/04/22
•
کاش ساعتی...
لحظه ای!
این ذهن خسته را
-تنها- رها میکردی!
!! نوشته شده توسط هفسیب
| 1:12 | 90/04/01
•
